
دوست دارم یک شبه شصت سال راسپری کنم ،
بعد بیایم و با عصایی در دست ،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم ،
تا تو بیایی ،
مرا نشناسی،
...ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان
عبورم دهی!
حالا میروم که بخوابم
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به مانند پیرزنی برخواستم!
تو هم از فردا ،
دست تمام پیرزنان وامانده در کنار خیابان
را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول میدهم آنقدر پیر شده باشم ،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز ،
مرا نشناسی!